"رزا " آفتابی که رو صورتم افتاده بود،به شدت اذیتم میکرد.صورتمو جمع کردم و کل پتو رو روی صورتم انداختم...واای این زیر چقدر گرمه!نه مثل اینکه حتما باید بیدارشم!پتو رو کنار زدم و با اکراه چشامو باز کردم.آفتاب گرم و سوزان از درون پنجره به اتاقم میتابید.یه کمی عجیب بود که این موقع سال هوا آفتابی باشه! هر چی فحش بلد بودم نثار آفتاب کردم و سرجام نشستم.هنوزم منگ خواب بودم.چشامو با هردو دستم مالیدم و یه خمیازه طولانی کشیدم. چشمامو دور تا دور اتاق چرخوندم... نگاهم رو قاب عکس کنار تختم ثابت موند.اشک تو چشام حلقه زد.
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: لیلا جلالی
آخرین باره می بینمت وای غم کمی نیست
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="AutoStart" value="False">
دریافت
برچسب:
نویسنده: لیلا جلالی
35 دقیقه گذشته بود که صدای زنگ در بلند شد... با اخم از روی مبل بلند شدم،خودمو به در رسوندم و بازش کردم. قیافه جذاب لیزی درحالی که لبخند دندون نمایی تحویلم میداد،جلوم ظاهر شد.قد خیلی بلند و صورت سفیدش باعث زیباییش شده بود.موهای بلوندش رو دورتادور صورتش باز گذاشته بود و چشای سبزش به روم میخندید. نیشش تا بناگوش باز بود.اخممو غلیظ تر کردم و گفتم: ـ 5 دیقه تاخیر! + رزاااا جوووووووون... عزیز دلم معذرت.حالا یه بوس به رفیقت بده که بدجور دل تنگت بود.
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: لیلا جلالی
برچسب:
نویسنده: لیلا جلالی
مهم نیست که چقدر زنده ای
مهم این که چقدر زندگی می کنی
****************
مهم نیست که چقدر داری
مهم این که چقدر می بخشی
****************مهم نیست که چقدر درد می کشی
مهم این که چقدر صبر می کنی
****************مهم نیست که برای شما چه اتفاق می افتد
مهم این که شما چه تصمیمی می گیری
برچسب:
نویسنده: لیلا جلالی
برچسب:
نویسنده: لیلا جلالی
تو عالم خواب به سر میبردم که با تکون های شدید یه نفر چشامو باز کردم...رزالین: دختر پاشو دیگه چقدر میخوابی؟ـ اااااه ولم کن رزالین. به پهلو دراز کشیدم، چشامو بستم تا بلکه دوباره بتونم بخوابم. یه دفعه رزالین جیغ کشید: ـ رزاااااااااااااااااااااااااااااااااااااانقدر جیغش بلند بود که سریع از تخت بلند شدم و به دستشویی رفتم... حوله به دست، درحالی که صورتمو خشک میکردم وارد آشپزخونه شدم.
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: لیلا جلالی
سکوت من هیچگاه نشانه ی رضایتم نبود...من اگر راضی باشم با شادی می خندم،سکوت نمی کنم.
بعضی ها طواف نمی کنند،فقط خدا رو دور می زنند.
روزانه هزاران انسان به دنیا می آیند.اما نسل انسانیت در حال انقراض است.
انسان کلا موجودیه که وقتی خرش از پل بگذره همه چی یادش میره.اونی هم که اینو قبول نداره،خرش هنوز روی پله...
#دکتر_علی_شریعتی
برچسب:
نویسنده: لیلا جلالی
به درخواست دوست عزیزی متن و بیشترش کردموارد کافی شاپ شدم و با چشم دنبال لیزی می گشتم.... روی یه میز چهار نفره، کنار یه دختر و پسری نشسته بود. که حدس زدم باید داداشش و دوست دخترش باشن.به سمت میز رفتم... لیزی تا منو دید برام دست تکون داد. لیزی: سلاااااام... بالاخره اومدی؟ ـ سلام نگاهی به داداشش و دختره انداخت و گفت: ـ رزا جون ایشون برادرم دنیل و ایشون هم جولیا هستن. به دنیل نگاه کردم... خدایا چی خلق کردی؟ چقدر جذابه این پسر !اول از همه، اون چشای مشکی افسون کنندش منو مهو خودش کرد. بینی و لب خوش فرمی داشت. موهای پرپشت و مشکی رنگش جذابیتش رو چند برابر کرده بود.
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: لیلا جلالی